تبليغاتX
★*من و دوستم*★
★*من و دوستم*★

هرچه می خواهد دل تنگت بگو

من همان شبان ِ عاشقم

سینه چاک و ساکت و غریب


بی تکلّف و رها


در خراب ِ دشتهای دور


ساده و صبور

یک سبد ستاره چیده ام برای تو

یک سبد ستاره

کوزه ای پُر آب

دسته ای گل از نگاه ِ آفتاب

یک رَدا برای شانه های مهربان تو
!

در شبان ِ سرد


چارُقی برای گامهای پُر توان ِ تو


در هجوم درد
...

من همان بلال ِ الکنم ، در تلفظ ِ تو ناتوان


وای از این عتاب! آه....

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت 13:13 توسط من و دوستم| |

چه خوش خيال است!!

فاصله را مي گويم!!

به خيالش تو را از من دور كرده...

نميداند تو جايت امن است...

اينجا ميان دلم...

***

ما پيغاممان را با دود به هم مي رسانيم.

نمي دانم آن سو برايت تكه چوبي هست؟

من اينجا جنگلي را به آتش كشيدم...!

***

چشم ها را شستم جور ديگر ديدم

باز هم سو نداشت

تو همان بودي كه بايد دوست داشت

***

دلم پرواز مي خواهد...

دلم با تو پريدن در هواي باز مي خواهد...

دلم آواز مي خواهد...

دلم از تو سرودن با صداي ساز مي خواهد...

دلم بي رنگ و بي روح است...

دلم نقاشي يك قلب پر احساس مي خواهد...

***

در آغوشم كه مي گيري آنقدر آرام مي شوم كه فراموش مي كنم...

بايد نفس بكشم!!

***

لحظه هايي هست كه دلم واقعا برايت تنگ مي شود،

من اسم اين لحظه ها را "هميشه" گذاشتم...

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 12:11 توسط من و دوستم| |

 

 

وقتی چترت خداست...

بگذار ابر سرنوشت هرچه میخواهد ببارد...!

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390ساعت 8:22 توسط من و دوستم| |

آری آغاز عشق است، تنها نشانه جاودان این جهان.

واژه ای خاص که آفریده شد تا وجود آدمی را برای ابد تسخیر سازد.

پروردگار آدم را از مشتی خاک برگرفت و از خود در او دمید

و یقینا هر که پروردگار در او بدمد عاشق می شود

بی شک برترین هدف آفرینش عشق است

و والاترین وظیفه آدمی عاشقی است

او می فرماید: شما آفریده شدید تا عاشق باشید و تنها آزمونتان همین است.

و نیز عشق مجال سخن گفتن است با من، پس با من گفتگو کنید.

عشق همان معجزه ایست که خاک را به نور بدل می سازد.

عشق نام من است و نام دیگر آدم.

پس به سوی من آئید که برترین شما عاشقترین شماست.

پس بار پروردگارا: از من هرآنچه دارم و هر آنچه خواهی بگیر

باشد که دنیای فانی و بهشت ابدی را نداشته باشم،

اما نباشد، هرگز نباشد، که در قلبم عشق نباشد،

هرگز نباشد.

امید که تا آخرین روز خدا سینه ای بی عشق مباد، آمین.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389ساعت 12:48 توسط من و دوستم| |

 

ما مانند بالهای فرشتگان هستیم با عشق خداوند به یکدیگر متصلیم

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389ساعت 11:12 توسط من و دوستم| |

با تو بوده ام،

             همیشه و در همه جا

با تو نفس کشیده ام با چشمان تو دیده ام

مرا از تو گریزی نیست

        چنان که جسم را از روح،

و زمین را از آسمان

   و درخت را از آفتاب

تو دلیل حیات من بوده و هستی،

  و چنان با این دلیل زیسته ام که باور کرده ام،

           علت بودن من تو هستی.

پاسخ من به آغاز و پایان زندگی این است:

.

                  " همیشه با تو "

نوشته شده در سه شنبه سوم اسفند 1389ساعت 21:2 توسط من و دوستم| |

سلام...سلام....

خوبین دوست جونای من و دوستم؟

آره بابا ما هم خوبیم...Smile

راستش.....راستش می خواستم بهتون یه چیزی بگم....http://eshghamm.blogfa.com

نمی دونم از کجا شروع کنم و چطوری بیانش کنم؟

می دونید چیه.....؟!

من و دوستم تصمیم گرفتیم یه مدت دیگه نیایم وب...نه اینکه فراموشتون کنیماااا!!!! اصلاً و ابداً.....

می دونم خیلی سخته مخصوصاً من که طاقت دوریتونو ندارم

ما بهتون عادت کردیم....با خنده هاتون خندیدیم و با غصه هاتون ناراحت شدیم...

تو این دنیای مجازی با هم زندگی کردیم...بعضی وقتام از دست هم ناراحت شدیم...امیدوارم اگه بدی ازمون دیدید حلال کنید....شرمنده همتونم.....

دیگه چی بگم آخه....بغض گلمو گرفته.....

ما الان این شکلی هستیم....یکیش منم بغلیم دوستمه....! 

 

بذارید یاد دوستای خوبمو بیارم....

درد دل مهربون، نجوای عزیز، یک عدد دانشجو به همراهش سمام و آق محسن،محمد خان که وکیلش بودم،به توچه عزیز، بهادر خان که یه چند وقتیه نمیاد وبش، آقای رحمت پناه که کلا از دست رفتن!(آقا یه خبری چیزی...) و استااااااااد!!!، آقا شهاب که واقعا حق برادری داره گردنمون بس که سوالامونو جواب داد، جاشوای باصداقت، پلنگ صورتی عزیز البته یکم شیطون، نیلوفر مهربون، آقا صابر، آرش خان که نمیاد وبش ولی همش بهم سر می زنه، بهاره جون که رفته برا کنکور بخونه، شقایق عزیز، نگار خانوم، آدم عزیز، آقا محسن، مینیاتور که کلا از پیشمون رفت، حدیث عزیز که تازه باهم آشنا شده بودیم، prikles عزیز، ماهرخ خانوم، شادی خانوم که تازه باهاش آشنا شدیم، بابا لنگ دراز مهربون، رابین هود دوست داشتنی، سیاوش خان و آقا طاها...........(ببخشید اگه کسی جا موند! دیگه یادم نیست)

فقط بگم خیلی خیلی دوستتون داریم و هیچ وقت خاطره های خوب با هم بودنو یادمون نمی ره

                                               

 

بعد امتحانا بازم میایم پیشتون. تو رو خدا برامون دعا کنیدا!!!!!

 

دوستتون داریم....محرماشو از همین جا می بوسیم و می گیم دوستتون داریم

 

نامحرمام دور واستن....دورتر....آفرین....شمارو هم هیچ وقت از یاد نمی بریم 

 

دیگه کم کم وقت رفتنه....اومدن مارو ببرن....

این وسطا وقت شد میام....منو دوستمو یادتون نره هااااااا 

تا بعد امتحانا خداحافظ...  

بهترینارو براتون آرزو می کنیم


آخر نوشت: ببخشید اگه این شکلکا بد افتاد....نیست بک گراندمون مشکیه برا همینه!

دیگه حوصله عوض کردنشونو نداشتم!


۱۰ آبان نوشت:

ممنون دوستای خوبم که با نظراتون باعث دلگرمی ما شدید. قول می دیم بازم بیایم پیشتون. مواظب خودتون باشید. زودی برمی گردیم...

اینم یه آپ ۱۰ آبانی:

هرازگاهی توقف در ایستگاه بین راه فرصت خوبیست برای دیدن مسیر طی شده و نگریستن به راهی که پیش روست.

گاهی برای رسیدن باید نرفت!

 

هرازگاهی از خود بپرسید آیا هستید آنچه که باید باشید؟!

اگر نیستید شوید...

اگر هستید مغرور نشوید....

واگر مغرور شدید بدانید آنچه که باید باشید نیستید.

 

تا یه میان آپ دیگه خدانگهدار

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مهر 1389ساعت 11:18 توسط من و دوستم| |

 

 

در آغاز هيچ نبود و کلمه بود و کلمه نزد خدا بود.خداوند اما کلمه هايش را به آدمی بخشيد و جهان پر از کلمه شد.
من اما از تمام کلمه های دنيا تنها يک کلمه را برگزيده ام و همه جمله هايم را با همان يک کلمه می سازم.با همان يک کلمه حرف می زنم،شعر می گويم و می نويسم.آن يک کلمه هم فعل است و هم فاعل،هم صفت است و هم موصوف.احتياجی به حرف اضافه ندارد.متمم نمی خواهد.هيچ قيدی هم ندارد.آن يک کلمه خودش همه چيز است.

و من با همان يک کلمه است که می بينم و راه می روم و نفس می کشم.با همان يک کلمه عشق می ورزم و زندگی می کنم.
آن يک کلمه غذای روح من است،بی او گرسنه خواهم ماند.خانه من است،بی او آواره خواهم شد.بی او بی کس می شوم،غريب و تنها.اين کلمه همه دارايی من است و اگر روزی شيطان آن را از من بدزدد،آن قدر فقير می شوم که خواهم مُرد.
من با همين کلمه با درخت ها حرف می زنم.آنها منظورم را می فهمند و برگهايشان را برای من تکان می دهند.اين کلمه را به گنجشک ها که می گويم،در آسمان حياطمان جشن می گيرندو با هم ترانه می خوانند.به نسيم می گويم،آن قدر ذوق می کند که شهر به شهر می چرخد و ميگرددو می رقصد.و به ابر ها که می گويم،چنان خوشحال می شوند که يک عالم نقل و نبات برف و باران روی سرم می پاشند.
اين کلمه،اين کلمه عزيز و دوست داشتنی،حرف رمز من با همه چيز است. اما به آدم ها که می گويم ...
بگذريم،دلم گرفته،من زبان شما را بلد نيستم.من توی اين شهر غريبم.کسی منظورم را نمی فهمد،کسی جوابم را نمی دهد...اما تو فرق می کنی.تو از جنس آفتاب و درخت و پرنده ای.تو آن کلمه را بلدی و سالهاست که آن راگوشه قلبت نگه داشته ای.پس من آن رمز را به تو خواهم گفت.آن کلمه کوچک اسم بزرگ خداوند است.

خانم عرفان نظرآهاری

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مهر 1389ساعت 9:34 توسط من و دوستم| |

داستان زير را آرت بو خوالد طنز نويس پر آوازه آمريكايي در تاييد اينكه نبايد اخبار ناگوار را به يكباره به شنونده گفت تعريف مي كند:


مرد ثروتمندي مباشر خود را براي سركشي اوضاع فرستاده بود. پس از مراجعه پرسيد:

-جرج از خانه چه خبر؟

-خبر خوشي ندارم قربان سگ شما مرد.

-سگ بيچاره پس او مرد. چه چيز باعث مرگ او شد؟

-پرخوري قربان!

-پرخوري؟ مگه چه غذايي به او داديد كه تا اين اندازه دوست داشت؟

-گوشت اسب قربان و همين باعث مرگش شد.

-اين همه گوشت اسب از كجا آورديد؟

-همه اسب هاي پدرتان مردند قربان!

-چه گفتي؟ همه آنها مردند؟

- بله قربان. همه آنها از كار زيادي مردند.

-براي چه اين قدر كار كردند؟

-براي اينكه آب بياورند قربان!

-گفتي آب آب براي چه؟

-براي اينكه آتش را خاموش كنند قربان!

-كدام آتش را؟

-آه قربان! خانه پدر شما سوخت و خاكستر شد.

-پس خانه پدرم سوخت! علت آتش سوزي چه بود؟

-فكر مي كنم كه شعله شمع باعث اين كار شد. قربان!

-گفتي شمع؟ كدام شمع؟

-شمع هايي كه براي تشيع جنازه مادرتان استفاده شد قربان!

-مادرم هم مرد؟

-بله قربان. زن بيچاره پس از وقوع آن حادثه سزش را زمين گذاشت و ديگر بلند نشد قربان.!

-كدام حادثه؟

-حادثه مرگ پدرتان قربان!

-پدرم هم مرد؟

-بله قربان. مرد بيچاره همين كه آن خبر را شنيد زندگي را بدرود گفت.

-كدام خبر را؟

-خبر هاي بدي قربان. بانك شما ورشكست شد. اعتبار شما از بين رفت و حالا بيش از يك سنت تو اين دنيا ارزش نداريد. من جسارت كردم قربان خواستم خبر ها را هر چه زودتر به شما اطلاع بدهم قربان!!!

 

آرت بو خوالد
 


پی نوشت:

اینم از داستان طنزی که دوستان می خواستن!!!

امیدوارم خوشتون بیاد!

نوشته شده در سه شنبه بیستم مهر 1389ساعت 11:0 توسط من و دوستم| |

 

بسیارند خوبی هایی که روزی قصد انجامشان را داری
و منتظر تا روز مناسب فرا رسد
اما تنها فرصتی که یقینا از آن توست
همین لحظه است
همین لحظه باید
ترنم تحسین و همدردی را بر زبان جاری سازی
همین لحظه است که باید
سخاوت پیشه کنی
از لغزش دوستی سهل انگار در گذری
و در برابر دیگران قدری بیش ایثار کنی
امروز ، روزی است که باید شریفترین اندوخته های قلب و روحت را ابراز داری
تا دست کم ، آنی را که دیر زمانی است به تاخیر انداخته ای ، به انجام رسانی
و موهبت های خداداد خود را برای ارتقا برخی همراهان کم نصیب به کار گیری
امروز
قادری که حیاتت را پر شکوه و در خور بنا نهی
این لحظه از آن توست
تا
بدانگونه که می خواهی معمار آن باشی .

گرنویل کلاسیر

نوشته شده در یکشنبه هجدهم مهر 1389ساعت 13:29 توسط من و دوستم| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ